X

فقافا

[ يکشنبه 15 بهمن 1391 ] [ 0:10 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

پایان روزهای سخت

سلام ب تموم دوستای گلم..بعد حدودا یک سال اومدم ی سر به وبلاگم زدم..تموم نظرهاتون و خوندم اما وقت نشد جواب بدم..

میرم سره اصلللل مطلب ..نمیخوام از روزایی ک پشت سر گذاشتم بگم.از الانم بگم ک ب لطف خدای بزرگ ودرکمال ناباوری الان شش ماهه ک باردارم پسر نازنینم رو.اونم کاملا طبیعی..زمانی ک بریده بودم.

خداروشکر میکنم بابت این نعمت ک تو دل هست 

واز خدا میخوام صبر تموم منتظرین رو بالا ببره ک این ازمون الهی خیلی سخته ..

ب زودی میام وجواب نظراتتون رو میگم عزیزان 

[ پنجشنبه 23 مهر 1394 ] [ 16:59 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

سال جدید

سلام... 

 

باورم نمیشه که سال 1393هم اومد...

 

1سال دیگه هم رفت رو انتظارم....

 

خدایا شکرت...شکرت که عزیزانم تن سالم دارن...شکرکه همسری دارم مهربون...شکرکه زنده هستم

وزندگی میکنم...شکر!

 

ایام فاطمیه هم تموم شد...وقتی به آش نذری مامانم فک میکنم دلم آتیش میگیره...

 

امسال تو مراسم شهادت حضرت زهراآش خانم زهرا رو هم زدم وازخانم حاجت خواستم...

 

خدای من خودش شاهده حالم بود که وقتی دیگ به اون بزرگی با قاشق به اون کلفتی رو باتموم قوا

میگرفتم تو دستم ویازهرا میگفتم وهم میزدم چه حالی میشدم...چه بعض عجیبی ته گلوم به حنجره ام

فشار میاورد..

 

کاش کسی پیشم نبود خانم!..کاش دورم خلوت تا بااون حال معنویم زارزار گریه میکردم....

 

امادلم خوشه...دلم به معجزه ی خدا خوشه...دلم به دعاهای پدرو مادرم خوشه...دلم به نذری که پدرم

برای من کردخوشه!...دلم به وهمسرم وسید بودنش خوشه!

 

می دونم یه روزی ازهمین روزهااااا خوشی من هم می رسه...زوده زود..

 

میدونم یه روزی تموم این دردهااا...این فکرهای لعنتی تموم میشه...یه روزی که دور نیست...

 

یه روزی که منم بی حسرت به زنهای حامله نگاه کنم...

 

میرسه اون روز...روزی که حس قشنگ مادرشدن وبچشم...حس قشنگ بالا اومدنه شکمم...حس

قشنگ شیردادن به بچه ام..حس قشنگ زایمان...حس استرس مادرانه

 

میرسه...اون روزبه زودی میرسه..

 

 

اماخدایــــــــــــــــــــــا امان ازاین دل..!

 

امان ازچشم انتظاری...

 

امان ازشیطان...

 

امان از حسرت هااااا..

 

امان ازبغض های فروخورده..

 

امان ازگریه های سرسجاده..

 

امان ازشرمندگی...

 

امان..امان...

 

خدایا کاسه ی صبرم لبریزه .....دربرابر قانون تو سره تعظیم فرود اوردم...کمکم کن...

 

کمک کن تا روی پاهای خودم راه برم...کمک  کن تادلم فقط به توخوش باشه..

 

ازکنایه هااا ازتمسخرهاااا خسته ام...!!

 

خدایا بزرگی کن ودستهای من روبگیر..

 

امشب یکی ازآن هزاران شبیست که همسری به اغوش خواب پناه برده ست ومن تنها وبیصدا گریه

میکنم....

 

بی صداباهق هق های فروخورده...

 

می دانم روزی ازهمین روزهاااا روزگار من هم روی خوشی به من نشون میده

 

 

لذ

[ يکشنبه 24 فروردين 1393 ] [ 2:47 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

یوسف گمگشته...!

 انگشتانم که لای ورق دیوان حافظ می رود...

 

 

دستم می لرزد...

 

 

امابه خواجه می سپارم تا امید را ازدلم نگیرد....

 

 

دلم میخواهد همیشه بگوید...

 

 

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...

 

 

[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 18:11 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

یه روزپرازدلتنگی های هرروزه.....

اومدم بنویسم وکمی خالی بشم وبرم.....برم پی کارم!!

می نویسم ازحال وهوای این روزا....روزای پر ازآشفتگی که 18ماهه رو کولم گرفته مو دارم باخودم میبرم..!!

میدونم روزی میرسه که مینویسم برای کودکی که تو بطن وجودم داره بزرگ میشه!

میاد اون روز هم میاد...چه فرقی میکنه کی بیاد؟؟

18 ماه یا 4سال بعد.....مهم اینه که تموم این ماه هارو که هرماهش 30 روز هست با اومدنت دلمو خوش کردم....

هرماه شورو اشتیاق ...هرماه فکرای قشنگ!!

مهم نیست ...یه روزایی میشکنم ..له میشم..به ته بودن میرسم و تو این دنیای فانی هیچ کس نیست که بفهمه !! حتی همونایی که میگن میفهمم!!

دلم خوشه! به اومدنت....به گریه های که شاید یه روزی جواب داد!!

دلم خوشه به انتظارم....به حال خراب 18 ماه انتظارم...به دل بی گناه همسری!

مهم نیست چقدرگذشت ازانتظارم....

مهم نیست یه جاهایی خواستم برم ...ازهمه ببرم....مهم نیست!

 

مهمه اینه که خدا خودش گفته من به عهدم وفا میکنم ! من تلاشمو کردم ..باقی دست خدااااا

40روز گذشت....ازختمی که برای زمینی شدن یه فرشته گرفتم..

40روز زیارت عاشوراااا....

مهم نیست که 40 روز هم گذشت تو زمینی نشدی!!

مهم اینه که من باعشق تموم روزامو گذروندم به امید اومدنت...

 

 

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــا حال این روزام کمی سرده !!!

دو تا دستام خیلی وقته به سمتت باز شده وهنوز پایین نیومده !!!

خیلی وقته دردم شده بی درمون!!!

 

 

خدایـــــــــــــــــــا گاهی رمقی برای حتی یه گام برداشتن هم ندارم!

حس مادرشدن خفه ام کرده!

خدایــــــــــــــــــا بعده اینهمه امتحان گرفتن ازمن ...کی وقتش میرسه فرشته ام زمینی بشه؟؟

 

خدایــــــــــــــــــــا...

 

 

 

 

 

 

 

امروز روزه دیگریست..!

 

 

یه روز ازهمان روزهای بی تو..!

 

 

دربه دراین کوچه وآن کوچه...!

 

 

می دانم که انتهای یکی ازهمین کوچه ها..

 

 

منتظری....

 

[ چهارشنبه 25 دی 1392 ] [ 0:34 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

دلــــــــــــــــــم می گیرد


وقتی می بیـــــــــــــــــــــنم .....تــــــــــــــــوهستی.....!!!


من هســـــــــــــــتم...!!!


امـــــــــــا قسمت نــــــــــیست او باشــــــــــــد...!!


 

فلف

 

این یلـــــــــــــــــــــدا هم بی تو گذشت...!!!!!!

 

 

دارم میرم قم...کمی حال وهوام عوض بشه...دلم میخواد اینقدرگریه کنم تا اروم شم...اینقدرناله بزنم تا قلبم سبک بشه.....

اگه لایق باشم واسه همتون دعا میکنم..

 

[ چهارشنبه 27 آذر 1392 ] [ 18:27 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

حال این روزهای من

حال این روزهای من ...... حال عجیبیه...حال گنگی هست.....بین امیدو ناامیدی دارم پرسه میزنم...

 

بالاخره اون روزه نحس رسید...روزی که واقعاازش میترسیدم.....تموم وقتی روکه توماشین نشسته بودم تا مرکزرادیولوژی برسم قلبم اونقدرمحکم میزدکه حالم داشت ازاین استرسم بهم میخورد.....بالاخره رسیدم و ازماشین پیاده شدم....

 

بماند که همون لحظه گوشیم وازجیبم افتادویه ازخدابی خبرهم گرفت ودر رفت.....رفتیم داخل باهمسری.. یکی قبل من منتظربود تانوبتش بشه وبره برای عکس...وقتی بهش نگاه میکردم قشنگ میفهمیدم دل تودلش نیست..

خلاصه رفت ..من موندم وبایه دنیااااااااااااا فکر....همسری هم اززمین واسمون حرف میساخت تالااقل این لحظه اخربهش فک نکنم....

حدود 20دقیقه ای شد تا اسم منو صدازدن....کیف ودادم به همسری ..چشام پره اشک شدبهش گفتم برام دعاکن خداشفامو توعکس قراربده

حس رفتن به اتاق زایمان بهم دست داد....همسری تاپشت درباهام اومدیه لبخند تلخ ومردونه ای زدو با بغض گفت...

برو ریحان من...خدای مابزرگه.....

من تواتاق ...روی تخت درازکشیدم......خانمه میگه نفس عمیق بکش.....

نمیدونم چرااون لحظه گریم گرفت....یه گریه بی صدا..امااصلا دردنداشتم اصلااااااااا....

 

فقط دلم به حال خودم سوخت....نمیدونم چرا دلتنگ مادرم شدم اونجاروی تخت بیمارستان...ازاینکه ازحال وروزه این روزام بی خبره....

خانمه هی میرفت ومی اومد.....هرچندثانیه میگفت ...نفس نکش..حالابکش....

20دقیقه ای طول کشید.....

بلند شدم پد زیره پامو که پراز بتادین بود وانداختم........ازاتاق میام بیرون.....چشای نگران همسری اولین چیزی بودکه به چشمم اومد....فدای دل دلواپسش....

نشستم پیشش....خودش پیچوند تومن........

چی شدخانمی؟؟ درد داشتی؟؟ چراچشات قرمزه؟؟ نکنه گریه کردی؟؟ سالم بودی؟؟

من فقط سکـــــــــــــــــوت...

 

جواب عکس اماده شد....رفتم پیش دکتربرام داشت عکسو توضیح میداد......خانم عزیزم لوله سمت چپ شما چسبندگی داشت که الحمدالله باز شد

برو برای بارداری اقدام کن ....یواش یواش خودتو اماده کن..........

گوشام دیگه نشنید.....چقدر دلم میخواست این 1سال ونیم اززبون یه نفراین جمله روبشنوم........

نگاه کردم به همسری.........وای خدای من چه لبخنده پیروزمندانه ای زده به دکتـــــــــــــر...

 

خدایا حاله این روزای من وهمسری خیلی عجیبه...

یه انرژی مثبتی اومده تو وجودمون که خدامیدونه.....احساس میکنم خیلی نزدیک شدم به مادر شدن...

خدایااااااااااااا این حس وازما نگیر....

حاله همسری این روزها عجیبه.....دارم فک  میکنم به این 1سالی که نفهمیدم لوله ام چسبندگی داشت...

دارم فک میکنم به حکمت خدا که چرا تواون روز و تواون لحظه وتواون شرایط بهم فهموند دردمو..... بهم نشون داد که مشکل ازکجاس..

خدایا حکمتت چیه؟؟؟

 

حالـــــــــــــــــــ این روزهــــــــــــــــــــای من وهمســــــــــری خیلی عــــــجیبهــ.....خیلیــــــــــــــــــ

[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 12:54 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

یه روز سخت

استرس شدیدی دارم.....

 

2روزمونده به گرفتن عکس رنگی....هرچند دوستان برای دلداریم هم شده میگن که دردی نداره....ااما من میترسم ..استرس شدیدی دارم....

دلم برای خودم میسوزه.....باید برم زیره دستگاه یه مشت ادمایی که فقط بلدن حرف مفت بزنن..

دلم وخوش کردم به خوابایی که همسری این چندشب دیده....بهم میگه به فال نیک بگیر..

روز موعود نزدیکه....منم برای دلخوش کردنش میگم باشه.....

 

ازخدامیخوام شفای من وتوهمین عکس رنگی قراربده......دیگه این تیره اخر هست....

اگه مشکلی توعکس نباشه ...دیگه رسمادکتر ومیذارم کنار....خدا میخواد بده میده....والسلام....

دکترگفته بعده عکس اقدام نکن......یعنی ازماهه اینده دی ماه میرم برای اقدام....

 

دوستان دعا کنید...درده عکس رنگی مث خوره افتاده به جونم......کاش شوشو همرام نمی اومد....تاشاهده دردم نباشه.....

امااینجا یه شهره غریب شهری که 800کیلومتر ازخانوادم دورم جز شوشو هیچکی وندارم...

 

برام دعاکنید این 2روز بیادو بره ..منم نفس راحت بکشم.....دارم منفجرمیشم ازاسترس..

[ يکشنبه 3 آذر 1392 ] [ 12:46 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

گاهی......


آری گاهی هــــــــــــزاروبلاگ هم عوض کنی.....

 

 

وبه هزارنام مستــــــــــــــعارهم بنویسی...بازهم سنگینی

 

 

 

 

 

حرفهایت را در دلت احساس خواهـــــــــی کرد..

 

 

حرفهایی که نه می توانی بـــــــــه کسی بگویی...ونه اینکه آن را بنویسی....

 

 

ئاتن

گفته ها....قطره ای ازدریای نــــــگفته هاس...

 

نمی دانم شاید باید چاهی پیدا کـــــــــــــــرد.....

 




[ پنجشنبه 30 آبان 1392 ] [ 12:24 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

یه روز پر ازدلتنـــــــــــــــــگی....

سلام ...سلام به همه ی عزیزانم که برام نظرگذاشتن ونگرانه حالم شده بودن.....اول فرا رسیدن محرم رو تسلیت میگم به همه ی دوستان..............

اندراحوالات من همچین خوب هم نیست.....بعده حدودا 2ماهه دلم هوای اینجارو کرد...... اومدم بنویسم ازاین 2ماهی که هیچ فرقی باگذشته هام نکرد....چشم انتظاری برام شده عادت..

حالم این روزها خوش نیست...چیزی فراترازناخوشی...چیزی که شاید کسی جزخودم نفهمه

باخودم عهدکردم که دیگه نیام وننویسم....اما عهدو شکستم...

خدایامیشه دقیقا بگی داری بامن چیکارمیکنی...شاید تونستم کمکت کنم.....

خیلی بده یه درده بزرگ داشته باشی بزرگ ترازهمه ی دردای عالم..درده مادرنشدن...اما به کسی نتونی بگی.....دردی که حتی بغض هاتو...اشک هاتو...دل گرفتگی هات و...فقط خدا ببینیه وبس...

گاهی وقتا نیاز داری به کسی بگی...دردو دل کنی....خالی کنی خودتو...کناره کسی گریه کنی....اما مگه میشه درده مـــــــــــــــادر نشدن وگگفت...........

روزگاره این روزهای من پراز شکستگی ست..........روزی که دکترم رو عوض کردم ورفتم پیش دکتری که تخصصش نازایی بود.........کمرم شکست...بیزارم ازاسم نازایی...

توگوشم زنگ میزنه....صداشون که خانم محترم شما نازایی ناشناخته دارید....

میبینی خداااااااااااااااااا چه کردی بامن.......؟؟؟؟    1سال ونیم چشم انتظاره کودکی هستم که همه چی برای اومدنش مهیاس...اماتو اجازه ورود بهش نمیدی.....

خستــــــــــــــــــــــــــــــه ام

ازتموم حرفای تکراری خسته ام.............روزی هزاربار تکرارمیکنم......من بی هیچ مشکلی ...چرا نازایی ناشناخته داریم...چراااااااا؟؟؟/؟

محرم اومد.....کوچولوی من نیومد.....رفتم صفحه های عقب ترو خوندم اونجایی که پارسال محرم برای کوچولو نوشتم......

دلم گرفتهههههههه........چقدردلم خوش بود که فک میکردم ساله دیگه محرم حتمامادر میشم...

خسته ام....کلافه ام.....سردگمم......کاش یکی پیدا میشد چاره ی دردمو بهم میگفت....

خدایاااااااااااااا خواهش میکنم ازت......تورو به انتظارم قسم.......بس کن...

تورو به تنهایی هام قسم حاجتم رو بده....

 

 

دست بردلم مگذار.....

میسوزی.....

داغ خیلی چیزهاااا...بردلم مانده اس...

 


[ دوشنبه 13 آبان 1392 ] [ 14:32 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

بازهم اومدمممم

سلام .....

بازهم اومدم تایه بنویسم وبرم.....درحال حاضرازاینترنت خبری نیست ومن ازخونه مامانم اینا دارم مینویسم تو وب........

این ماه میرم اقدام بعده 2ماه......ایشاله که بشه....ازهمه ی دوستان التماس دعا دارم......

اگه نشد باز باید برم دکترودوباره تلاش برای بدست اوردن ثمره ی زندگیم.....

 

خدایا یعنی میشه این بارته ته انتظارم باشه.....یعنی میشه همه ی این چشم به راهی ها تموم بشه ومنم طعم مادرشدن وبچشم....؟؟؟

 

دوستان التماس دعای فراووننننننننننن

[ يکشنبه 10 شهريور 1392 ] [ 13:15 ] [ مامان منتظر ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد